داستان حكمت اموز

اينم دو داستان زيباي ديگر براي كساني كه هنوز كم كاري ما به مذاقشون خوش نيومده

براي خواندن داستان كودك قهرمان و  بزرگترين افتخار به ادامه مطلب رجوع كنيد

ادامه نوشته

داستان كوتاه

با عرض پوزش بابت اينكه گذاشتن داستان چند روزي متوقف شده بود...

اميدوارم داستان زيباي زير جبران كنه

شخصي به نام  پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: "  اين ماشين مال شماست ، آقا؟  "
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: " منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش... "
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:

ادامه نوشته

سري دوم عكس بارندگي

 

سري دوم عكس كوشكنار پس از بارندگي

براي ديدن سري اول به دو پست پايين تر مراجعه كنيد.


براي ديدن عكس اول اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس دوم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس سوم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس چهارم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس پنجم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس ششم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس هفتم اينجا رو كليك كنيد

طبيعت كوهها فراموش نشود

والقی فی الارض رواسی ان تمید بکم و انهارا و سبلا لعلکم تهتدون

«در زمین کوههایی افکند تا از اضطراب و حرکت ناموزون آن جلوگیری کند و نهرها و راههایی (در میان کوهها) ایجاد کرد، شاید هدایت شوید»        (سوره نحل: 15)


در روزهاي اخير كه شاهد بارندگي و زنده شدن طبيعت هستيم و شاهد هستيم خيلي ها از اين هوا استفاده كرده و هر از چند گاهي بند و بساط خودشون رو جمع ميكنند و ميرند گردش و خلاصه يك روز خوش رو در كنار خانواده يا دوستان سپري ميكنند.

نكته اي كه ميخوام عرض كنم اينه كه مناطق گردشگري كوشكنار فقط به سه مكان محدود شده يعني اكثرا اين سه مكان رو براي گردش انتخاب مي كنند . 1 : دريا  2 : سد سرتنگ كوشكنار 3 : پارك  در بين مكان هاي  گردشگري شهر طبيعت بكر و باصفاي كوهها اطراف ( كوهها پشت پارك تا بالاي گردنه تبن) فراموش شده است . امروز با يكي از دوستانم گذرمون به كوه افتاد  ، تو يه قسمتي يه چاله اب زلال و صافي جمع شده بود و زمين هم صاف و پاك و  بوي خوش شينال ( يك درختچه  كه تو كوهها ميرويد كه گل ان خوردني است) ما رو مست كرده بود ، همون دقيقه تصميم گرفتيم فرداش بياييم گردش ...

خلاصه ميخوام بگم كه از اين نعمت هاي الهي كه الان شكوفا شده نهايت استفاده رو ببريد و با گشت و گذار در دل طبيعت از هواي پاك استفاده كرده همچنين  در دل كوه هم ميشه به گشت و گذار پرداخت كه خودش يك ورزشي محسوب ميشه كه براي سلامتي واقعا مفيده( تو دريا كه اكثرا شاهد هستيم از وقتي كه مياند گردش تا وقتي ميخواند برند يك جا ثابت نشته اند) ..

به اميد فرداي بهتر براي همه


عكس سيل در كوشكنار

خب بلاخره عكسهاي روز بارندگي اماده شد اين تصاوير سري 1 تصاوير بارندگي است و شامل عكسهاي داخل شهره و به زودي عكس سري 2 شامل رود ( دروا) كه از وسط شهر ميگذرد و سري 3 عكسهاي اطراف شهر و سري 4 خرابكاري هاي سيل در اين وبلاگ قرار ميگيرد....


سري 1 تصاوير بارندگي - سيل در شهركوشكنار

براي ديدن تصوير در سايز بزرگ بر روي عكس مورد نظر كليك كنيد

به دليل پايين بودن سرعت اينترنت عكس ها به صورت لينك در وبلاگ قرار داده شده است بر روي نوشته هاي زير كليك كنيد تا عكس به طور جدا براتون باز بشه ... لطفا شكيبا باشيد


براي ديدن عكس اول اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس دوم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس سوم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس چهارم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس پنجم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس ششم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس هفتم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس هشتم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس نهم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس دهم اينجا رو كليك كنيد

براي ديدن عكس يازدهم اينجا رو كليك كنيد

2 داستان  زیبا


دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

داستان بعدی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شروع به کار مجدد وبلاگ

این روزها نوشته هایم به سردی آفتاب زمستانیست و درونم گرفته و آلوده تر از هوای تهران.....

و روز ها به تکرار هلهله کنان همچنان در کمال یکنواختی می گذرند...

از امروز دوباره وبلاگ راه خود را ادامه خواهد داد

اگر شما یک کوشکناری هستید و مایل به همکاری با وبلاگ هستید به ما اطلاع بدید

انا لله و انا الیه راجعون

انا لله و انا الیه راجعون

متاسفانه خبر دار شدیم احمد قاضی ( احمد ملا) که از بیماری قلبی  رنج میبرده بعد از نزدیک مغرب به رحمت خدا رفته است.

برای شادی روح این عزیز از دست رفته دعا میکنیم

تشکر و عذر خواهی

این پست رو دادم که از همه عزیزانی که به وبلاگ سر میزنند تشکر و بابت اپدیت نشدن تو روزهای اخیر عذر خواهی بکنم...

خدمتتون بگم به زودی عکسای زیبا از بارندگی چند روز گذشته در وبلاگ درج خواهد شد و بخش داستانهای حکمت اموز هم با داستانهای زیباتر ادامه خواهیم داد..